آرزو های زیبا

نوشته ها و خاطرات یه دختر رویاپرداز

تولد تولد تولدم مبارک

  • ۰۴:۰۴

سلام سلام به همه تبریک میگم4/4تولدم من دارم15رو فوت و وارد16سالگی میشم 

به شما هم تبریک میگم که همچین موجود نازی که خیلی مهربون و خوبه در این دنیا وجود داره وداره16ساله میشه:-)) تولدم مبارک

  • ۶

بخاطر ایران

  • ۱۹:۲۹

خوشم نمی اید مردم در دنیای مجازی به رییس جمهور و دولت ایران توهین و حرف های زشت می زنند من عاشق رییس جمهورم هستم چون عاشق ایرانم هرکس ایران را دوست بدارد باید رهبر و رئیس جمهورش را دوست بدارد و اینقدر ذهن آن ها و مردم را بهم نریزد:-( 

  • ۳

حس عجیب

  • ۱۶:۴۶

نمیدونم چرا همچین حس عجیبی دارم احساس میکنم داره یه اتفاقی می‌افته ولی من بی خبرم  کمی حسام قاتی هم کرده چون دیروز کارنامه گرفتیم بعد رفتیم خومه مامان جون مامانم بعد گفته بودم زیاد دوست ندارم برم ولی رفتم خیلییییییییی تحویلم گرفتن ولی من بازم همون حس اومده بود سراغم بخاطر فراموش کردنش خوابیدم توی اتاق پایین تخت وقتی بیدار شدم انگار تو این دنیا نیستم سجاد پسر خاله مامانم بهم سلام کرد  نتونستم جوابشو بدم لال شده بودم شاید دلیلش خوندن اون کتابه (خاطرات خون‌آشام) :/

من تحت تاثیر قرار نگرفتم به بابام گفتم گفت باید اون کتابو بخونی 

گفتم چرااااا؟

گفت :چون بتونی خودتو کنترل کنی و بدونی اینقدر جنبه داری که وقتی کتابو.میبندی دیگه بهش فکر نکنی!

......

امروز قرار بود مهرناز بیاد خونمون نتونست بیاد  قرار بود بیاد بعد من بعد ظهر با عمم برم شمال

ولی همه برنامه ها بهم خورد مهرناز فردا میاد منم جمعه میرم شمال 

داداشم با ایمان سه‌شنبه رفتن خوشحالم از اینکه معدلم از ایمان بالاترهB-)2.    19.93

  • ۶

دوستای عزیزم چقدر دلم تنگ است

  • ۲۳:۱۳

دریافت دلم گرفته می خواهم با ان ها صحبت کنم بخندم حرف بزنم کاش باز هم دور هم جمع شویم

مهرناز عزیزم

شکیبای گلم 

الهه ی دوستداشتنی ام

پرنیان قد بلندم

بهار ساده ی خودم

همتای مهربون 

  • ۱۴

قضاوت بیجا

  • ۰۴:۱۴

چقدر بده قضاوت 25هر ماه همه ی نوه ها خونهی مامان مامان مامانم جمع میشن قرعه کشی داریم  فامیلای مامانم بجز(مامانیم باباییم خاله و داییم)تز من خوششون نمیاد چرا؟  چون من حجابم درست نبود همیشه لاک داشتم موهام بیرون بود و... اما بازم نباید قضاوت کنن که من از اون دخترام که.....

بخاطر همین من توی این مهمونیا شرکت نمی کنم چند ماه پیش مامانم التماس از این حرفا که باید بیای اقا ماهم پاشدیم رفتیم  چشمتون رور بد نبینه من اصول آدم راحتیم باهمه خاکی ام ولی یکی از خصوصیات اخلاقیم اینه که باکسیایی میپرم که به من احترام بزارن و شخصیتمو خرد نکنن  رفتیم از در که وارد شدم پچ پچا شروع شد اومدم خاله مامانمو ببوسم گفت:سارا جان من تبخال زدم منم هیچی نگفتم با همه سلامعیک کردم بعد دختر داییم اومد(اون چادری بود ولی الان نیست) دیدم خاله مامانم باهاش روبوسی کرد من اینقثر بهم بر خرد که نگو بیخیال شدم داشتم بادختر داییم زهرا حرف می زدم که دیدم محمد حسین(پسر دایی مامانم22سالشه) اومد طرفمون دستش پشتش بود بعد رو کرد به زهرا و از پشتش یه گل سر دراورد داد زهرا من ورو ور نگاش میکردم بعد هم رفت اقا من خیلییییییییی ناراحت شدم ینی چی یا منظور خاصی داشته ینی مثلا به زهرا علاقه مند باشه که امکان نداره پس می خواسته منو ظایه کنه که کرد غرورمو شکست از اون به بعد من دیگه نرفتم خونشون

خاله ی خوشگلم اومد بهم گفت چرا نمیای؟  منم ماجرا رو براش گفتم خالم هم به مامان محمد حسین گفت اونم اومد ازم معذرت خواست و گفت ممنظوری نداشته حواسش به تونبوده اینوگفت من داغ کردم ولی چون من خیلییییییییی بد عصبانی میشم  اون محدوده رو ترک کردم

ولی حالا که من چادری شدم اینقدر مهربون شدن ناکِسا

حالا زهرا چادری نیست ولی حجابش خوبه

افا کسی نیست به اینا بگه حجاب مردم به شما ها چه؟ 

لطفاً به ظاهر دیگران کار نداشته باشید و دخالت نکنید 

با تچکر 

  • ۸

عید فطر

  • ۰۰:۳۹

 تو خانواده ی ما سر عید فطر که کجا بریم درگیریه  باباحاجی اینا قراره برت شمال عمو علی هم شماله مامان بابام با عمم وشوهرش قراره برن ترکیه البته ما بچه هارو نمیبرن بهتر

ولی کارای بابای من معلوم نیست

ایمان و علی و داداشم امیر محمد  قراره برن شمال ولی من کجا برم برم قاطی این پسر مسرا شمال.؟ نه

بابایی مامانیم هم میرن دماوند  نمیدونم هر جا برم راحت نیستم 

خدا کنه نرن ترکیه 

اگه نرن با دوستامون میریم اردبیل خیلی خوش میگذرهB-) 

  • ۱۸

خواب

  • ۱۸:۲۵

پریشب که مامانجونم خونمون بود بهش گفتم :می خوام کتابای پارسالو بدم زهرا و محمد که از من کوچیکترن.  بعد بهم گفت:نه بزار باشه بشاید تجدید شدی؟

من:| بعد میگه ناراحت نشو شوخی کردم :| 

امروز خواب دیدم ت تجدید شدم :'( 

  • ۷

بد قولی

  • ۰۶:۵۸

زیاد بد قول نیستم ولی الان ساعت6:52است و من هنوز بیدارم یه کتاب خوندم زیادی توش درگیر شدم به نظرتون دیوونه شدم؟!:-S 

خوب امشب نه دیشب میشه اره دیشب، شب قدرو میگم رفتیم هاشمی نژاد کلی تو حس رفتم اگه لایق دعا کردن باشم هرکی میشناختمو دعاکردم 🙏

پریشب مامان جون باباحاجیم اینجا بودن  بعد افطار پسر عمو بزرگم بهنام که20سالشه اومد خونمون بیچاره سربازی میره بعد نمیتونه جایی بره مامان باباش با داداش کوچیکش که هم سن منه میرن شمال اینو نمیبرن بعد داشت میگفت امشب ینی دیشب میخواد بره تو قبر بخوابه:-( :|   من گفتم قپی میاد بابا این کاره نیست ولی عکساشو فرستاده رفته بود خوابیده بود :-o 

بابا جرعت

  • ۱۷
۱ ۲ ۳
آرزو های زیادی دارم
سعی میکنم تلاش میکنم
دل نمیشکنم چون به دعای همه نیاز دارم
بهترین دوستای دنیارو دارم
من خوشبختم🙂
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan